تبليغاتX
...نگو که برنمی گردی


...نگو که برنمی گردی

چیزی از رفتن نگو

باز هم پرده ی شب روی چشمانم را با سکوتی پوشاند

و تو از پشت سکوتم رفتی در هیاهوی سراسیمه ی باد

یادم آمد که تو رفتی و گمانم که زمان هم ترسید

با صدای لرزان از دقایق پرسید:

به کجا رفت مسافر که من از پا ماندم

باز هم ثانیه ها را بی جهت چرخاندم؟!

یادم آمد که زمان از قدمش باز ایستاد

گویی ازچرخ ازل پس افتاد

(و تو گویی که دگر صبح نشد...)

و ستاره چشم را با دو دستش مالید

که چه شب های درازی تا صبح روی خورشید ندید

آخراز ان شب که رفتی این زمان دیگر نشد بیدار

ماند و آخر شد زمان و لحظه ی دیدار

.

.

می ترسم از این طوفان وحشی که مبادا دامان دریا را پاره کند

می ترسم از این ابر سیاه که مبادا باران شود و سیل ببارد

می ترسم از این گردابهای حریص که مبادا من و قایقم را ببلعد

می ترسم از این موج های وارونه که مبادا قایقم را درهم شکند

و من می ترسم از این گهواره ی آبی از این دریا...

مرا بیدار کن مادر

دریا باز طوفانی ست...

ومن پارو زدن راهرگز نیاموختم...

دوباره بر لبت لبخند را حک کن...

بگو که خواب می دیدم...

مرا بیدار کن مادر...

دریا باز طوفانی ست...

.

 حلال کنید...!

89/06/25 . بنفشه| |

دیگه دستامو بلند نمیکنم تا ستاره های آسمان رو بچینم

دیگه دلم نمیخواد از این ستاره ها مشتی هم به مادرم هدیه بدم

دیگه آرزو نمیکنم عروسک هام با من حرف بزنند

دیگه چشمام رو نمیبندم تا خواب آدم برفی ببینم

دیگه صدام رو آروم نمیکنم تا پدرم از خواب بلند نشه

دیگه نمیخوام بزرگ شم نمیخوام قدم به ابرا برسه

دیگه دوست ندارم با بچه های کوچمون سلام کنم

آخه...!! آخه من بزرگ شدم...!!

نفرین به اون دنیایی که آدمو اینجوری بزرگ میکنه!!

نفرین به دنیایی که کوچکیش بیشتر به آدما شبیه تا بزرگیش

و چه دنیایی ست دنیای کودکی...!

 

89/06/22 . بنفشه| |

یادته بچه بودیم؟توی کوچه های خلوت شب دنبال توپ تو می گشتیم با هم؟

یادته خدا برای هردومون هرشب از ستاره ها قصه می گفت؟

یادته بادکنکت یه بار تو دستام ترکید؟

یادته بادبادکم رو دادی به ابرا یه شب؟

یادته...نمیدونم یادته توی کوچه زیر بارون مامانت صدات می کرد؟

یادته چترتو می آوردی به جای سقف خونمون؟

مامانت صدات میکرد...رفتی توخونه تا بارون بند بیاد...گفتی بارون که خوابید منم میام...

رفتی توخونه...منم رفتم...بارونم رفت ولی...

یادته کوچه ی ما یه دزدی داشت؟به گمونم که همون دزد عروسک هامونو برد...

شاید چتر تورو سقف خونمون رو هم همون دزدیده بود...

توی بارونا فرار کرد اون دزد...کودکی مونو ربود...عرسک هامونو برد

آره چتر تو رو هم اون بود که برد...

یادته کوچه ی ما یه دزدی داشت؟اونی که می ترسیدن همه ازش؟

اون که اسباب بازی هامونو می برد؟یادته همه میگفتن...راستی اسم اون چی بود؟

یادته همه میگفتن...که...آهان یادم اومد...یادته همه میگفتن که "زمان" نمیره از کوچه ی ما؟

آره...چتر تورو...عروسک های منو...کار اون دزد زمان بود که ربود...

حالا دزد خاطراتم همه جا همراهمه...اما هیچوقت نمی دزده خاطرات بدمو

همیشه خوبی هارو شبا می دزده از رو طاقچه ی اتاق

حالا من بزرگ شدم با خاطرات...اما اون دفتر خاطراتمو ازم میخواد

حالا دنیا بادکنک نیست واسه من...مامانم دیگه بادبادک نمی خره واسم

حالا دیگه عروسک هام نمیگن شبت بخیر...

حالا من بزرگ شدم...

راستی تو هم بزرگ شدی؟

 

.

تنهایی یک سال دیگر امانم داد

تا اینبار برای بیستمین سال حسش کنم

و هی تو تویی که این را خواندی تویی که این را میخوانی...

تویی که شاید خودت هم از امروز شاید دیروز یا شاید هم فردایی

بلند یا آرام ,به من یا در خودت ,اکنون یا سالها بعد,تنها یا با هم,زیرخاک یا در آسمان,

غم زده یا شاد...!

تنها یکبار بگو روز همه ی امروزی ها فرخنده...!

.

من امروز برای بیستمین بار تو زندگیم به دنیا اومدم!

89/06/17 . بنفشه| |

دیرگاهیست که دیگر بهانه ی نوشته هایم نیستی...

دیرزمانیست که دیگر قهرمان قصه هایم هم نیستی...

دیدی؟ دیدی چه زود فراموشم شدی؟

فراموشت کردم همانطور که بهت قول داده بودم...

تورا فراموش کردم اما نمیدانم چگونه نامت را از قلبم پاک کنم؟

چگونه خاطره های تلخم را فراموش کنم؟

من فقط تورا فراموش کردم...

تو بگو چگونه آن طعنه هایت را از یاد ببرم؟

آن خودخواهی هایت را...؟

 

89/06/13 . بنفشه| |

دل من به اندازه ی تمام واژه های غم گرفته  تنگ است

چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهار هوای باران دارد

و لبهایم  به وسعت برگ برگ کتاب ها حرف

اما افسوس که نه واژه ها به اندازه ی دلم غم دارند

نه ابرها به اندازه ی چشمانم باران

و نه کتاب ها به وسعت لبهایم حرف

 

89/05/30 . بنفشه| |

خسته ام از گریه های آسمان از هق هق بی امان ابرها

خسته ام ازخش خش پاییز از برگ های رنگ پریده

خسته ام از دریای طوفانی از آن موج های خودخواهش

خسته ام از زمین خواب آلوداز بارهای اضافی روی دوشش

من از همه خسته ام...آه حالا می فهمم...

نه چیزی نیست...به گمانم بزرگ شده ام...

میخوابم ...استراحت میکنم...خوب می شوم...

مادر برای لحظه های رفته ام گریه نکن

من باز هم کوچک خواهم شد...

آه حالا می فهمم...نه چیزی نیست...به گمانم بزرگ شده ام...

89/05/03 . بنفشه| |

مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند

رویای بودن را برایم خواب دیدند

لحظه هایم را از من گرفتند

و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند

فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند

آزادی ام را در قفس معنا کردند

آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند

و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟

مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟

آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند

رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست

که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند

تا بدانم زندگی این است...همین!

.

از این به بعدم اسم اینترنت رو عوض کنید بذارید ف.ی.ل.ت.رنت

قربون  اون ۳تا دوستای گلم که تنهام نذاشتن فعلا

89/03/31 . بنفشه| |

هرگز نمی بخشم تورو

از خاطرات من برو

تو دفتر مشق دلم

خط می کشم رو اسم تو

هرگز نمی خنده لبم

به روی لبهای کسی

میخوام فراموشت کنم

خسته ام از دلواپسی

هرگز اشکای خستمو

نمی ریزم به پای تو

دیگه نمی گیره کسی

سراغ چشم خیسمو

هرگز نمیفهمم چرا

دستت شد از دستم جدا

رفتی توی جاده های ترس

پشت و پناهش باش خدا

89/02/09 . بنفشه| |

از پشت ساعت صدایی میگوید:

زمان خواب مانده است...

بیا تا زمان خواب است برگردیم...

بیا تا آدم ها از خواب هاشان نپریدند ما هم خواب برویم

بیا تا جارچی روزنامه صبح را نخوانده فاجعه ای بسازیم

بیا تا زمان خواب است برگردیم....

بیا تا بچه ها خوابند بادبادک هاشان را هوا کنیم

بیا تا... اما نه...زمان بیدار شد انگار...

بیا تا بازهم با هم کنارعقربه های ساعت مچی مان

به انتظار خواب ماندن زمان قدری بخوابیم

راستی یادت نرود ساعت را کوک کنی برای وقتی که زمان خواب ماند

کوک کن تا وقتی زمان خواب ماند برایمان زنگ بزند

میخواهم بیایی تا زمان خواب است برگردیم...!

89/01/28 . بنفشه| |

چه اشک هایی  کنار پنجره ی چشمانم در انتظار بازگشت تو مردند

چه شب هایی زیر دستان مهتاب به انتظار دیدنت لحظه هایم را خاک کردم

چه روز هایی در این دفتر کهنه آرزو هایم را برایت مشق کردم

چه زمستان هایی زیر برف های سپید برای سیاهی چشمانت باریدم

و عاقبت تو چه آسان گذشتی از کنار تکه های شکسته ی قلبم

و چه زیبا مهربانی هایم را پاسخ گفتی...

89/01/20 . بنفشه| |

لحظه ای به ساعت شنی نگاه کن

عقربه هاسخت در تکاپویند

ثانیه ها مارا باخود می برند

لحظه ای به ساعت شنی نگاه کن

انگار خاطره هایم را میفهمد

و بازهم زمان،همان دزد خاطره ها...

.

زمان بود که امسال مون

رو پارسال کرد!

نوروز پیروز...

89/01/09 . بنفشه| |

میخوای بذاری و بری بهم میگی کار خداست

میگی شاید تو سرنوشت دستای ما ازهم جداست

ازم میخوای وقتی میری خاطره هات یادم بره

ولی نمیره از سرم اونهمه عشق و خاطره

میگی که وقت رفتنم خیره به قاب چشم من

گریه نکن پشت سرم میدونی من مسافرم

شاید خدا منو نخواست که دست تو ازم جداست

گریه نمیکنم برو،برو بگو کار خداست

88/12/20 . بنفشه| |

چه بنویسم؟ از کجا؟

از تو بازهم بنویسم؟چگونه؟

چه بنویسم وقتی دیگر ندارمت؟

وقتی دستانم دیگر پناه خوبی برای دستهایت نیست؟

وقتی چشمانم دیگر آینه ی خوبی برای گفتن درد هایت نیست؟

میدانم...میدانم که من بدم...خیلی بد...اما این را هم میدانم که تو خوبی...خیلی خوب...

تو به حرمت تمام خوبی هایت تمام بدی هایم را ببخش...!!

حکم من آن نیست که تو مرا به آن محکوم کردی...

من با تنهایی نمیسازم...حکم من تنهایی نیست...محکومم نکن...!

88/11/30 . بنفشه| |

نیمکت چوبی خسته زیر این بارون و بیداد

باز هم دستش را به دو عاشق می داد

باز هم ثانیه ها را توی قلب عاشقش رد میکرد

باز هم خاطره هارا زیر این باران غم خط میزد

روز ها را با شوق زیر نور مهتاب

با دل پر دردش می پرید از یک خواب

می نشست و آرام میدید منظره را

تا دو عاشق با هم برسند از این راه

روزی از چشم دوعاشق افتاد

دیگر آخر شده بود و باید دستهایش را به خدا پس می داد

کوله بارش را بست"سفری در پیش است"

عاقبت چشمش را روی این دنیا بست!

88/10/28 . بنفشه| |

می توانم نگاهت کنم آن هنگام که چشمانم از هجوم اشکهایم بسته اند

می توانم صدایت کنم آن زمان که لبهایم از شوق دیدنت بسته اند

می توانم دستانت را بگیرم هنگامی که دستانم را بسته اند

می توانم بخوانمت آن زمان که رفتنت همان حس غریب آمدن است

و من می توانم رهایت کنم آن هنگام که رفتنت را با چشم هایم در میان می گذاری!!!

88/10/03 . بنفشه| |


Design By : Night Skin